تحلیل های بی ربط من از زندگی

Monday, December 28, 2009

جنبش سبز 7 ماهه نیست

یکشنبه 6 دی ماه روزی دیگر بود
در خیابانهای تهران گاه احساس غرور میکردم، گاه متاثر و خشمگین میشدم و گاهی استرس تمام وجودم را میگرفت و بر خود میلرزیدم.
دیروز هم تجربه ای دیگر بود برایم در کنار مردم.
امروز نوشته ها و نظرات تعدادی از تحلیلگران و قلم به دستان را در مورد وقایع دیروز و ابراز نگرانی اشان از رادیکالی تر شده زود هنگام حرکت مردم وبه خشونت کشیده شدنش را خواندم.
خواستم چند خطی از دید کوچک خود و شاید از زوایایی دیگر بنویسم.
وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم این جنبش و حرکت مردم آنطور که میگوییم 7 ماهه نیست.
به عقیده من 7 ماه است که غده ای چرکین سر باز کرده است. 7 ماه است که ایرانیان با هم آشتی کرده اند.
یادم می آید سالهایی را که مردم روز به روز شکسته تر، غمگین تر و افسرده تر میشدند.
یادم می آید خودمان به خودمان میگفتیم سیب زمینی، میگفتیم ازین مردم بخاری بلند نمیشود و هر چه به روزشان بیاید حقشان است.
پدر هایمان روز به روز زیر فشار خم میشدند و میشوند، مادر هایمان روز به روز غمگین تر میشدند و میشوند.
تحصیلکرده های نا امید، متخصصین بیکار، جوانان بی شور...
خودتان سر انگشتی حساب کنید سن واقعی این جنبش را و ببینید از کجا آرام آرام کلید خورد
بی صدا.
روزهای قبل از انتخابات را یادم می آید
تنها انگیزه ام را برای شرکت در آن به یاد می آورم که تنها چشمان پر امید مردم بود
انگار دوباره داشتند متولد میشدند.
سرمان را بلند کرده بودیم و همدیگر را پس از سالها میدیدیم.
به هم لبخند میزدیم دست تکان میدادیم.
با هم مهربان شده بودیم.
پیاده هایمان مهربان بودند، راننده هایمان، بقال هایمان، سپورهایمان ...
جوانانمان انگار داشتند دوباره متولد میشدند.
چه به روزمان آمد؟
چه به سر آن چشمان پر امید آمد؟
میلیونها ایرانی از انقلاب تا آزادی در سکوت کامل تنها دستانشان را بالا گرفتند و قدم زدند.
همه آنها که دلشکسته بودند، بیکار بودند، خسته بودند ...
نفس از که بلند شد؟
آنروز ایرانیان شعور و بزرگی خود را به تمام دنیا نشان دادند با آن سکوت با ابهت
اما باز هم آنروز کشته بر روی دستمان گذاشت.
چقدر سکوت کردیم و خون تحویل گرفتیم
خون عزیزانمان را ریختند، تنمان را کبود کردند، به دختران و پسرانمان تجاوز کردند، روحشان را کشتند.
در سکوت برایشان شمع روشن کردیم، در سکوت عکسشان را بالای سر بردیم و باز کتک خوردیم.
احترام گذاشتیم و روز به روز هار تر شدند بر ما
نمیگویم دیروز خوب بود یا بد
نمیگویم باید یا نباید
خیلی چیزها را نمیدانم و اما میدانم این روز می آمد
میدانم برای آزادی باید بهایی پرداخت آن هم وقتی میدانیم که با چه کسانی طرف هستیم
میدانم تنها دیروز که پاسخ خشونتشان را دادیم نبود که شهید دادیم
به خود اجازه نمیدهم بگویم خوب کردید یا بد
نه من و نه هیچ کس دیگر که در کنچی نشسته و مینویسد نمیتواند بگوید.
دختران و پسران، آن زنان و مردان با غیرت که در صف اول ایستاده اند باید بگویند
مطمئن نیستم که اگر من و شما جای آنان بودیم در آن لحظه به مهاجمان گل تقدیم میکردیم یا نه
درود بر آنها
درود بر شرف و غیرتشان

No comments:

Post a Comment