تحلیل های بی ربط من از زندگی

Wednesday, December 30, 2009

حکومتی که در پایتخت نمیتواند یک استادیوم را پر کند

هر چه میخواهم مقایسه کنم نمیتوانم
تجمع فرمایشی دیروز را حتی با تجمعات سیاسی و مدنی این چند ماه هم مقایسه نمیکنم
یادم میاید آن روزهایی را که طرفداران دو تیم فوتبال تهرانی چگونه و با میل و رغبت با تاکسی و مینیبوس و اتوبوس در چند ساعت استادیوم صد هزار نفری آزادی را پر میکردند.
پول کرایه اشان را تازه خودشان میدادند. پول تخمه و آجیل و آب میوه اشان را خودشان میدادند و این حکومت حتی عاجز است از جمع کردن آن جمعیت.
ما که از روز اول نمیگفتیم و نمیگوییم که نیستید
گفتیم هستید اما ناچیز هستید
در مقابل ملت
ما فقط میگوییم هر چقدر که هستید به اندازه کافی فرصت زاد و ولد داشته اید، دیگر ندارید.
حالا کفن، آن هم نه کفن، میپوشید و ملت را محارب مینامید و قتلشان را حلال میکنید
میدانی فرق تو با ما در چیست؟
تو مجبوری ادعای فدای جان کنی چون میترسی جیره ات قطع شود. میدانی این آخر خط است
اما ما جان مان را فدا میکنیم به امید روزهای روشن برای فرزندانمان، خواهر و برادرانمان و وطنمان
فرق ما این است
میخواهی بچرخی؟
بچرخ تا بچرخیم

Tuesday, December 29, 2009

زباله دان تاریخ

اولی: شنیده ای نمایندگان مجلس کفن پوشیدند؟
دومی: بگذار بپوشند، کفن و دفنشان در زباله دان تاریخ راحت تر میشود

Monday, December 28, 2009

جنبش سبز 7 ماهه نیست

یکشنبه 6 دی ماه روزی دیگر بود
در خیابانهای تهران گاه احساس غرور میکردم، گاه متاثر و خشمگین میشدم و گاهی استرس تمام وجودم را میگرفت و بر خود میلرزیدم.
دیروز هم تجربه ای دیگر بود برایم در کنار مردم.
امروز نوشته ها و نظرات تعدادی از تحلیلگران و قلم به دستان را در مورد وقایع دیروز و ابراز نگرانی اشان از رادیکالی تر شده زود هنگام حرکت مردم وبه خشونت کشیده شدنش را خواندم.
خواستم چند خطی از دید کوچک خود و شاید از زوایایی دیگر بنویسم.
وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم این جنبش و حرکت مردم آنطور که میگوییم 7 ماهه نیست.
به عقیده من 7 ماه است که غده ای چرکین سر باز کرده است. 7 ماه است که ایرانیان با هم آشتی کرده اند.
یادم می آید سالهایی را که مردم روز به روز شکسته تر، غمگین تر و افسرده تر میشدند.
یادم می آید خودمان به خودمان میگفتیم سیب زمینی، میگفتیم ازین مردم بخاری بلند نمیشود و هر چه به روزشان بیاید حقشان است.
پدر هایمان روز به روز زیر فشار خم میشدند و میشوند، مادر هایمان روز به روز غمگین تر میشدند و میشوند.
تحصیلکرده های نا امید، متخصصین بیکار، جوانان بی شور...
خودتان سر انگشتی حساب کنید سن واقعی این جنبش را و ببینید از کجا آرام آرام کلید خورد
بی صدا.
روزهای قبل از انتخابات را یادم می آید
تنها انگیزه ام را برای شرکت در آن به یاد می آورم که تنها چشمان پر امید مردم بود
انگار دوباره داشتند متولد میشدند.
سرمان را بلند کرده بودیم و همدیگر را پس از سالها میدیدیم.
به هم لبخند میزدیم دست تکان میدادیم.
با هم مهربان شده بودیم.
پیاده هایمان مهربان بودند، راننده هایمان، بقال هایمان، سپورهایمان ...
جوانانمان انگار داشتند دوباره متولد میشدند.
چه به روزمان آمد؟
چه به سر آن چشمان پر امید آمد؟
میلیونها ایرانی از انقلاب تا آزادی در سکوت کامل تنها دستانشان را بالا گرفتند و قدم زدند.
همه آنها که دلشکسته بودند، بیکار بودند، خسته بودند ...
نفس از که بلند شد؟
آنروز ایرانیان شعور و بزرگی خود را به تمام دنیا نشان دادند با آن سکوت با ابهت
اما باز هم آنروز کشته بر روی دستمان گذاشت.
چقدر سکوت کردیم و خون تحویل گرفتیم
خون عزیزانمان را ریختند، تنمان را کبود کردند، به دختران و پسرانمان تجاوز کردند، روحشان را کشتند.
در سکوت برایشان شمع روشن کردیم، در سکوت عکسشان را بالای سر بردیم و باز کتک خوردیم.
احترام گذاشتیم و روز به روز هار تر شدند بر ما
نمیگویم دیروز خوب بود یا بد
نمیگویم باید یا نباید
خیلی چیزها را نمیدانم و اما میدانم این روز می آمد
میدانم برای آزادی باید بهایی پرداخت آن هم وقتی میدانیم که با چه کسانی طرف هستیم
میدانم تنها دیروز که پاسخ خشونتشان را دادیم نبود که شهید دادیم
به خود اجازه نمیدهم بگویم خوب کردید یا بد
نه من و نه هیچ کس دیگر که در کنچی نشسته و مینویسد نمیتواند بگوید.
دختران و پسران، آن زنان و مردان با غیرت که در صف اول ایستاده اند باید بگویند
مطمئن نیستم که اگر من و شما جای آنان بودیم در آن لحظه به مهاجمان گل تقدیم میکردیم یا نه
درود بر آنها
درود بر شرف و غیرتشان